Thursday, March 11, 2010

دود و آه

هوا سرد است

سيگاري مي‌گيرانم

دودش با آهم ممزوج مي‌شود

گمانم دود و آه قاطي کرده‌ام

مثل اتومبيل که آب و روغن قاطي مي‌کند

بايد به تعميرگاه دلت سري بزنم

Tuesday, March 2, 2010

چی میشد اگه...‏





دوستان
فقط براي يک لحظه چشماتون رو که 9 ماهه از ديدن دروغ خسته شدن ببندين و تصور کنين...
تصور کنين در ابتداي سال 89 بلافاصله بعد از تحويل سال
ميرحسين بعنوان رئيس جمهور، از چهارچوب تلويزيون، شروع سال جديد شمسي رو به مردمش تبريک مي‌گفت...

هروقت بهش فکر مي‌کنم گريه‌ام بند نمياد

Monday, March 1, 2010

سحر

گفتي اين راه پر از رنج و غم‌است

گفتي اين راه پر از خوابِ نم‌است

گفتي اين آب سراب‌است مرو

گفتم اين راهِ من‌است، بايد بروم

حال درمانده از اين رنج و غم و خواب نم و حسرت يک جرعه‌ي آب

لنگ لنگان، لرز لرزان

غافل از چيره‌گيِ ظلمت شبهاي سياه

کورکورانه به دنبال سحر مي‌گردم

غافل از اينکه سحر ديگر رفت

آري اکنون نوبت تاريکي‌ست

«واي اين شب چقدر تاريک‌است»‏

ولي آيا من توانم گويم:‏

«اندکي صبر سحر نزديک‌است»؟

اولین قدم

سلام

اولين پست اولين وبلاگمه که مي خوام ايندفعه جدي بگيرمش!‏

به نظرم بايد واسه شروع کلي حرف داشته باشم، ولي هيچي ندارم جز يه کوچولو...‏

من اهل تبريزم، ساکن تهران، 23ساله، دانشجوي حسابداري، اهل سياست، تعليقي به جرم سبز بودن و ... و بسه فعلن.‏

راستي من طبع شعر چرت گفتنم دارم، واسه امروز اولين شعر چرتي که گفتم رو مي‌ذارم، تاريخ دقيقش يادم نيست کي به ذهنم رسيده، ولي خوب مي‌دونم مال 2 سال پيش همين موقع‌هاست.