گفتي اين راه پر از رنج و غماست
گفتي اين راه پر از خوابِ نماست
گفتي اين آب سراباست مرو
گفتم اين راهِ مناست، بايد بروم
حال درمانده از اين رنج و غم و خواب نم و حسرت يک جرعهي آب
لنگ لنگان، لرز لرزان
غافل از چيرهگيِ ظلمت شبهاي سياه
کورکورانه به دنبال سحر ميگردم
غافل از اينکه سحر ديگر رفت
آري اکنون نوبت تاريکيست
«واي اين شب چقدر تاريکاست»
ولي آيا من توانم گويم:
«اندکي صبر سحر نزديکاست»؟
No comments:
Post a Comment