Friday, June 11, 2010

خواب سنگین


دلم مي‌گيرد

گريه مي‌کنم

اشک تمام مي‌شود

هق هق مي‌کنم

نفس تمام مي‌شود

مي‌افتم

بي حس

خيره

در فکر حرفي که بايد مي‌زدم و نزدم

در فکر دستي که بايد مي‌گرفتم و نگرفتم

در فکر لحظه‌هايي که سوخت

چشمانم بسته مي‌شود

سنگين است، خوابم را مي‌گويم

خسته‌ام

از همه کارهايي که هنوز نکرده‌ام

خسته‌ام

خسته‌ام

No comments:

Post a Comment